روی پا بمان!

توفان سهمگين هورموني...!

فرض کنید شترمرغ وحشت زده‌ای، وارد بلورفروشی شده و وسط اجناس گران‌قیمت شما ایستاده. مراقب باشید! کوچک‌ترین حرکت حساب نشده، او را رم می دهد! این تنها سفارشی است که برای پدر و مادرها مفید است. کسی این را به شما می گوید که دخترش دست کم چهار سال از او آویزان بوده. این ادعا، از صناعات ادبی، اغراق، تمثیل یا همچو چیزی نیست. واقعن دخترم سه ـ چهار سالی از من آویزان بوده. می توانید اسب را ایستاده فرض کنید؟ خب... وقتی دخترم به دنیا آمد، ما وسیله‌ای خریدیم شبیه حمایل خلبانان که روی شانه‌هایم نصب می شد. چیزی شبیه زین عمودی و دخترم در آن جا می گرفت و همه جا همراه من بود. آویزان از من. ما زوجی خستگی‌ناپذیر بودیم. همراه من به سینما می آمد ( هیچ وقت در آن سالن تاریک گریه نکرد ) با هم جلوی فروشگاه‌ها قدم می زدیم و ویترین‌ها را تماشا می کردیم. گاهی پیش می آمد که پول خرد یا دکمه‌ی افتاده‌ای  را به دستش می سپردم و او آن را در مشت می فشرد. حتا اگر خوابش می برد، مشتش را باز نمی کرد.

در آپارتمان کوچک‌مان، همین قصه جریان داشت. او همیشه روی زانوی من بود. گاهی هوس می کرد از لیوان من چای بخورد یا قدری از شیرینی مورد علاقه‌ی مرا بچشد. منعی نبود اگر چه حیرت و تعجب اطرافیان از تمکین من بر انگیخته می شد. طبیعی بود که کلمه‌ی «‌بابا » را قبل از هر لغتی ادا کند. رابطه‌ی من و دخترم، مادرش را به واکنش واداشت. رسمن مرا متهم می کرد که دیگر او را از یاد برده‌ام! این‌که من و دخترم تیم مستقلی شده‌ایم و او را کنار گذاشته‌ایم! به نظر می رسید توضیحات پرشور من، قانع کننده نبود و صداقت لازم را نداشت. حق با او بود!

وقتی دخترم پایش را به مدرسه گذاشت، دوره‌ی جدید و شیرین‌تری آغاز شد. او معلومات درسی را با دانش من محک می زد. در نظر او همیشه من درست می گفتم! معلم‌هایش گلایه‌مند بودند که چرا از سن شش سالگی به او خواندن را آموخته‌ام چون گاهی از آنها غلط می گرفت! در باره‌ی بازی‌های دو نفره‌ی ما، شوخی‌های‌مان و سفرهای‌مان، می شود ده تا کتاب نوشت. رابطه‌ای از این ایده‌آل‌تر نمی شد سراغ گرفت. گو این‌که در تمام مدت می دانستم اشکالی در کار است. می دانستم روزی همه چیز دگرگون خواهد شد. به یک دلیل ساده: نوجوانی خودم را به یاد داشتم.

از اواسط دوره‌ی راهنمایی، رفتار دخترم تغییر کرد. حالا معلومات مرا با دانش معلمانش محک می زد! دیگر حاضر نبود با من همراه شود. جای من با مادرش تغییر کرد! کم کم به نظر می رسید که آنها به تیمی واحد تبدیل می شوند! طولی نکشید که حتا از مادرش هم فاصله گرفت. برچسبی روی در اتاقش زد که رویش نوشته بود: ورود ممنوع! برای رفتن به خانه‌ی فامیل، مادرش با او مشاجره می کرد. او به هیچ قیمتی حاضر نمی شد همراه ما بیاید. ظاهرن ترجیح می داد تنها باشد. اتاقش به هم ریخته بود و از تختش به عنوان میز ناهارخوری‌ استفاده مي شد!

این تغییرات مرا غافلگیر نکرد. قبل از این دوره، با مادرش صحبت کرده بودم. به او هشدار داده بودم که هورمون‌های بلوغ در راهند و توفانی درازمدت بر پا خواهند کرد و بعد از این توفان، دیگر هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد. مادرش این توضیحات را می شنید اما به دليل فقدان شعور، درک نمی کرد. حالا من با دو دردسر عمده روبرو بودم: تغییرات سنی دخترم و حیرت و گیجی مادرش که خیال می کرد دخترش دارد از دستش می رود!

به او گفتم و به شما هم می گویم. همه‌ی شما که خاطراتی شیرین و به یاد ماندنی از کودکی فرزندتان دارید. نوجوانی و جوانی خود را به یاد بیاورید. همه چیز زیر سر هورمون رشد است! چیزی مثل گردباد تورنادو با تأثیرات دراز مدت. در مقطع بلوغ، همه‌ی این رفتارها از شما هم سر زده ( شاید حتا بدتر چون پدر و مادرهای ما اصلا درک نمی کردند که چه اتفاقی دارد می افتد ) بنابر این، فرزندتان را تحمل کنید. با او مهربان باشید و در مقابل خشم‌ها و تندی‌هایش گذشت کنید و صبور باشید. او دارد بزرگ می شود. می فهمید؟ شخصیتی مستقل، با رأی و نظری چه بسا متفاوت از شما در حال رشد است. خیال‌تان هم راحت باشد. دختر یا پسرتان حدود بیست و دو یا بیست و پنج سالگی آرام‌تر می شود! بعد خواهید فهمید که او همان دختر شیرین و دوست داشتنی شما است و ذره ای از محبت شما در دل او کم نشده. هشت تا ده سال ناقابل دندان به جگر بگذارید! اگر به توصیه‌ی من توجه کنید، در آن زمان، موهای سپید کمتری خواهید داشت و در دل و ذهن فرزندتان و خودتان تلخی‌های کمتری به یادگار خواهید گذاشت.

این تمام چیزی است که می توانم بگویم و ناچارم برای توضیح بعضی از رفتارهای غیر قابل پیش بینی آنها به صناعات ادبی و تمثیل و کنایه متوسل شوم: فرض کنید شترمرغ وحشت زده‌ای، وارد بلور فروشی شده و وسط اجناس گران قیمت شما ایستاده. مراقب باشید. کوچک‌ترین حرکت بی قاعده و حساب نشده، او را رم می دهد! این تنها سفارشی است که برای پدر و مادرها مفید است.


برچسب‌ها: بيوگرافي من
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:46  توسط چند نقطه!  | 

مطالب قدیمی‌تر