روی پا بمان!

عشق ورزیدن دشوار شده و معشوق بودن، از آن هم سخت‌تر...

شما در باره‌ی آدمی که خودکشی می کند چه فکری می کنید؟ چون از خودش متنفر بوده این کار را کرده یا از بس خودش را دوست داشته؟ گراهام گرین معتقد بود که هر قدر وحشت از زندگی بیش‌تر باشد، قدرت عزت نفس انسان بر وحشتش بیش‌تر غلبه می کند. این جمله به نحو وحشت‌ناکی دو پهلوست. آدمی که عزت نفس دارد باید بتواند بر وحشتش غلبه کند. زمانی فیتز جرالد از همینگوی پرسید که آیا از مرگ می ترسد و او پاسخ داد: بعضی وقت‌ها بیشتر از سایر اوقات. اما ترس مفرط همینگوی از مرگ، مانع از خودکشی‌اش نشد.

به هر حال، آدم‌ها به دلایل مفرطی خودشان را کشته‌اند. هنوز هم می کشند. فقر، بی آبرویی، احساس پوچی، تنهایی... چه می دانم. هزار و یک دلیل می شود تراشید اما هیچ کدام دلیل اصلی نیست. امروز جایی خواندم که هر ساله در متروی تهران ـ به طور متوسط ـ هفده نفر خودکشی می کنند. گمانم این آمار به صورت تصاعدی برود بالا. شرایط سخت شده. لابد می فهمید که چه می گویم. شرایط اقتصادی افتضاح شده و قرائن شومی هستند که نشان می دهند بدتر هم خواهد شد. این دشواری‌ها به جای خود اما گمان کنم هیچ وقت، هیچ وقت دوست داشتن به این سختی نبوده. عشق یعنی احساس مسؤولیت و پیداست که آدم‌ها در این اوضاع نتوانند ـ آن چنان که باید و شاید ـ در برابر معشوق از پس تعهدات عاشقانه بر آیند. دوست داشته شدن از آن هم سخت‌تر شده. هر دوی این‌ها را می شود دید. در ازدواج‌هایی که مثل حباب می ترکند و روابطی که مثل آب خوردن به هم می خورند. گمان نکنم هیچ زمان دیگری عشق ورزیدن و معشوق بودن به این سختی بوده باشد. اما این‌که عاشق بودن و معشوق شدن باعث خودکشی باشد، کمی عجیب و باور نکردنی است. پس عشق به زندگی چه می شود؟ امید کجاست؟ من که عقلم به جایی نمی رسد. شما در باره‌ی آدمی که خودکشی می کند، چه فکری می کنید؟


برچسب‌ها: روی پا بمان
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 2:31  توسط چند نقطه!  | 

مطالب قدیمی‌تر