روی پا بمان!

تاج کاغذی...! ( در حاشیه‌ی انتشار اشعار لیلا اوتادی )

خانمی تعریف می کرد که زمانی در یک بوتیک کار می کرده. صاحب بوتیک آدمی بوده که شاید بیست تا بوتیک دیگر هم داشته. در کیش و قشم هم فروشگاه داشته. سالن مد داشته. آپارتمان داشته. شیش تا ماشین داشته اما بزرگ‌ترین عشقش این بوده که عصرها بیاید مغازه، بنشیند و پایش را روی پا بیندازد و برای فروشنده‌های بوتیک ـ که خانم راوی هم جزوشان بوده ـ اشعارش را بخواند! آن هم چه اشعاری! خانم راوی یک بیت از اشعار ایشان را از بر کرده بود. این توانایی ربطی به هوش بالای خانم نداشت. صرفن چون مغزش از هر چیزی خالی بود توانسته بود این یک بیت را دقیقن به خاطر بسپارد و به لطف بی شعوری راوی ( که ظرفیتی برای حافظه‌اش فراهم کرد ) من توانستم این بیت شگفت را ثبت و ضبط کنم:

از درد فراقت، شده است خون جگرم امشب!

از سردی این دالان، من سرد توأم امشب!

صحیح! گمان نکنم توضیحی لازم باشد! یادم هست وقتی شنیدم دفتر شعر قطوری هم دارد و چنین ابیات آبداری می سراید و اصرار دارد برای دیگران هم بخواند فکر کردم چرا یارو این قدر دوست دارد شعر بگوید؟ چه لزومی هست؟ با آن همه پول و خانه و فلان و بهمان. بعدها دیدم که کسان دیگری هم بوده‌اند که چنین پرسشی داشته‌اند. در فیلمی منحصر به فرد و دیدنی ( که مشتمل است بر گفت و گویی با مرحوم استاد امیری فیروزکوهی و به همت علی مصفا نوه‌ی دختری ایشان تهیه شده ) می بینیم که استاد این سوال را مطرح می کند: چرا مردم اصرار دارند به هر قیمتی شاعر باشند و شعر بگویند؟

در همین تهران شاعری داریم که متخصص زنان و زایمان است! معروف است که ایشان اشعاری می سراید بعد به شاعران سرشناس ( و صد البته نیازمند ) می سپارد، آنها شعرش را « تصحیح » می کنند و به نام آقا چاپ می شود! یا طرف، بازیگر است و ـ به اشتباه! ـ خیال می کند قیافه‌ای دارد پس لابد شاعر هم هست! اما آدم‌های درست و حسابی این‌طور نیستند. می بینیم که فروغ از شعر می نالد. شعری که باعث شهرتش شده بود. از شعر « وهم سبز » / کتاب « تولدی دیگر » نقل می کنم:

...و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمروی بی آفتاب را

آلوده کرده بود...

  در ابتدای شعر، فروغ از مرور گذشته‌اش می گوید. این‌که « تمام روز در آیینه گریه » می کرده و از خودش می پرسد: « کدام قله؟ کدام اوج؟ » و این‌طور ادامه می دهد:

... اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است

فریبنده‌تر نبود؟...

حرف فروغ البته روشن است. دارد به « تولدی دیگر » دست پیدا می کند. ولادتی نو که فروغ قدیمی را مثل جلدی کهنه دور انداخت و پروانه‌ای متولد شد. گمان می کنم همین جنبه از ماجرا برای متشاعران جذابیت دارد. شاید با شعر گفتن می توانند وانمود کنند که آدم دیگری هستند. شما چه فکری می کنید؟


برچسب‌ها: لیلا اوتادی
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن 1393ساعت 12:1  توسط چند نقطه!  | 

مطالب قدیمی‌تر