روی پا بمان!

بدون قدرت، بدون افتخار...!

مدتی است که نمی توانم مثل آدمیزاد بخوابم. فکرش را بکنید. آدم‌ها برای نخوابیدن دلایل بسیار با کلاسی دارند: اعصاب‌شان خورد است، گرفتارند، خمارند، بدهی دارند، مبتلا به بیماری روانی  هستند و چیزهایی از این دست... اما من دچار هیچ کدام از این مشکلات نیستم. شرط می بندم می خواهید بدانید چه مرگم شده. خب... سعی می کنم به نحو قابل فهمی توضیح دهم:

فکرش را بکنید! هر کسی شغلی دارد: کارمند است، قصاب است، مکانیک است، درجه‌دار است، فاحشه است، سیاست‌مدار است و هزار میلیون شغل متنوع دیگر. هر کدام از این آدم‌ها وقتی شب به خانه می روند تا کنار زن و بچه‌ یا خانواده‌شان کپه بگذارند خیلی راحت می توانند توضیح دهند که چه‌کاره هستند: یکی می گوید امروز ده کیلو گوشت فروختم، این یکی چار تا ماشین درست کرده، آن یکی تشویق گرفته، دیگری به پنج نفر داده، سیاستمداره سر مردم کلاه گذاشته و از این قبیل. طبیعی است که هر کدام چیزی تولید کرده‌اند، یا کیفیتی را ساخته‌اند، چیزی که قبلن نبوده. ریشه‌ی بی خوابی من درست همین جاست! نمی توانم بفهمم! نمی توانم بفهمم وقتی آدمی که شغلش دقیقن فشار دادن یک کلید ـ آن هم سر ساعت ده صبح ـ و انداختن نویز روی امواج ماهواره‌ی مردم است، به خانه می رود چطور این قضیه را به خانواده‌اش توضیح می دهد؟! چه می گوید؟ می گوید؟ مثلن می گوید: امروز ده ساعت امواج ماهواره را ترکاندم؟ این قضیه را راحت می گوید؟ خجالت می کشد؟ موقع تعریف کردن می خندد؟ یا شاید شغلش را پنهان می کند و ترجیح می دهد بگوید که متخصص الکترونیک و مخابرات است؟! ها؟

همین بود! سر در نمی آورم! وقتی خودم را جای همچو آدمی می گذارم می بینم اصلن ممکن نیست که بتوانم بدون خجالت و شرمساری در باره‌ی شغلم حرف بزنم. گمانم یک فاحشه خیلی راحت‌تر از این‌ها در باره‌ی حرفه‌اش حرف بزند. عزیزی می گفت نگران نباش! این جور آدم‌ها زنی انتخاب می کنند که درست مثل خودشان است! شاید حق با او باشد! در هر صورت مسأله حل نشده و شاید برای‌تان عجیب باشد اما همین موضوع ظاهرن پیش پا افتاده باعث شده که مدتی است نتوانم مثل آدمیزاد بخوابم!   


برچسب‌ها: آوازهای هول‌ناک
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 20:58  توسط چند نقطه!  | 

مطالب قدیمی‌تر